پزشکی

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر تعریف کرد.
دکترگفت: به سیرک شهر برو آنجا دلقکی هست، اینقدر تو را می خنداند که غمت یادت برود.
مرد لبخند تلخی زد و گفت:من همان دلقکم….

.
.نیشخند
.
.عصبانی
.
.فرشته
.
.شیطان
.
.
.خنده
.
.عینک
.
.
..دلقک

‌.

.
دکتر گفت: به جهنم که همان دلقکی!
مرد گفت : کثافت پول ویزیت دادم باید درمانم کنی!
دکتر گفت : برو بابا من فقط همونو بلد بودم دیگه درمانه دیگه ای بلد نیستم!
مرد گفت : پس پولمو پس بده!
و دکتر پول دلقک را پس داد.
نکته داستان : آن مرد دروغ گفت و دلقک نبود
با این کار هم پول خود را گرفت هم پیش دلقک رفت

/ 0 نظر / 7 بازدید